پاییز من را به باغ ۱۲ سالگی ام برد
باغی که با قدم زدن در اون و احساس خنک شدن هوا روی گونه هام میرم به لحظه هایی که هنوز صداش از دور به گوشم میرسه ... پاییز دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:39 توسط فرناز |
خدایا در این روزگار سریع و بی مهابا
پس چه کسی به فکر پروانه هاست
خدایم صدایم را میشنوی ؟
پروانه ها بیدارند
منتظرند
پس چه کسی ...
به فکر دل ماست ؟؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:24 توسط فرناز |
خداوندا
اگر روزی بشر گردی ز حالم با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد ان کس که انسان است و از احساس سر شار است ... دکتر علیشریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:35 توسط فرناز |
همیشه اینگونه خواهد بود ؟
که تمامی رویاها و انچه در قلبم است
در دستان باد چون گیسوان سیاهم گیج و سرگردان بماند ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:50 توسط فرناز |
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:26 توسط فرناز |
کیه چشمای تو رو ببینه طاقت بیاره
تو باید قصه باشی قصه حقیقت نداره
تو رو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تو رو از باغای خلوت خدا فرستادن
من که رسم عاشقی رو مث مجنون بلدم
تو رو باور میکنم اما هنوز مرددم
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره
کیه با چشم تو روبه رو بشه کم نیاره
تو همونی که غم جدایی رو خاک می کنی
شکو از لمس سر انگشتای من پاک می کنی
عبد الجبار کاکایی
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:31 توسط فرناز |
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلهاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل واپسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
اسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط فرناز |
وای بر من گر تو ان گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما ... که این سو پیر مردی با سپیدی های مو با خمی در قامت از این راه دشوار که این سو دستها خشکیده دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز وای بر من گر تو ان گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:20 توسط فرناز |
که چشمهای قشنگش را
به عمق ابی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمالی ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ......
کسی که با من نیست
کسی ....
........دگر کافیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:56 توسط فرناز |
من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:0 توسط فرناز |