چه جهنم چه بهشت بی گمان عشق ما را به جایی میبرد...
جبران خلیل جبران
دادزدو بدو بیراه گفت.خداسکوت کرد.
جیغ زدو جاروجنجال به پا کرد .خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست وگفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به جارو جنجال و بدو بیراه از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست.بیاو لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای حق حقش گفت اما با یک روز چه کار میتوان کرد ؟ خدا گفت انکس که امروزش را درنمیابد هزار سال هم به کارش نمیایدو انکس که یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است.
انگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت برو و زندگی کن...
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما میترسید راه برود.میترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...بعد باخودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
انوقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرو رویش پاشید.زندگی را نوشیدو زندگی را بوییدو چنان به وجد امده بود که دید میتواند تا ته دنیا بدود....
اودر ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را بدست نیاورد... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت وبه انهایی که نمیشناختند ش سلام کرد
و برای انهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد.لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد وعبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت .کسی که هزار سال زیسته بود !!
وقتی که نباشی دلگیرمو میدونی
حرفای دلم رو با اشک تو میگفتم
بارون که می باره باز یاد تو می افتم ...
باغی که با قدم زدن در اون و احساس خنک شدن هوا روی گونه هام میرم به لحظه هایی که هنوز صداش از دور به گوشم میرسه ...
پاییز
دوستت دارم
پس چه کسی به فکر پروانه هاست
خدایم صدایم را میشنوی ؟
پروانه ها بیدارند
منتظرند
پس چه کسی ...
به فکر دل ماست ؟؟
اگر روزی بشر گردی
ز حالم با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از این بودن
از این بدعت
خداوندا
نمیدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد ان کس که انسان است و از احساس سر شار است ...
دکتر علی شریعتی
که تمامی رویاها و انچه در قلبم است
در دستان باد چون گیسوان سیاهم گیج و سرگردان بماند ؟
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
تو باید قصه باشی قصه حقیقت نداره
تو رو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تو رو از باغای خلوت خدا فرستادن
من که رسم عاشقی رو مث مجنون بلدم
تو رو باور میکنم اما هنوز مرددم
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره
کیه با چشم تو روبه رو بشه کم نیاره
تو همونی که غم جدایی رو خاک می کنی
شکو از لمس سر انگشتای من پاک می کنی
عبد الجبار کاکایی
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلهاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل واپسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
اسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست...

